Sunday, March 04, 2007

لوسي


آخراي شب بود داشتم پياده مي رفتم خونه ، عاشق قدم زدن روي سنگ فرش هاي خيابون هستم ، نمي دونم اسموشونو چي بذارم و چي بهشون بگم ، فاحشه - زن بدكاره ! و هزاران اسمي كه اين روزها اونا را خطاب مي كنند ، اسمش لوسي بود ، داشت آخراي شب دنبال مشتري مي گشت ، تنها بودن منم ، آهسته راه ميرفتم و از دور مي ديدمش ، آخراي شب كه ميشه بعضي ها مست و پاتيل ميان بيرون و سر به سر اينا مي ذارن ، دلم مي سوخت ، بعضي هاشون از سر بيچارگي ديگه به اين راه روي آوردند ، بگذريم ...

داشتم بهش نزديك مي شدم ، نگام مي كرد منو، سرما شديدي بود منم پال گردنمو محكم پيچيده بودم ، هوا رو به برفي بود داشت يك كمي هم برف ميومد اما دونه هاي خيلي ريز ، داشتم بهش نزديك تر مي شدم ، هيچگاه به رابطه با اين زنان فكر نكرده بودم و نمي خواستم هم فكر كنم ، نزديك تر شدم ، اومد جلوي من ، آخر شب و بايد زودتر ميرفت ، اومد جلو و من هم نفهميدم چي شد كه دستشو گرفتم اونم اومد جلو و شونه به شونه من شد ، ساكت بود حتي يك كلمه هم حرف نزد !

بهش گفتم شام خوردي ؟ گفت نه ، ته دلم واسش سوخت ، گفتم وايسا 2 تا ساندويچ بگيريم ، سريع ساندويچ را گرفتم و رفتيم.

نزديك بود تا خونه زود رسيديم ، معلوم بود خيلي سردش بود ، رفتم يك حوله آوردم و گفتم يك دوش آب گرم بگير و بيا زود شام بخور ، فقط نگاه كرد و رفت توي حموم ، ميز را آماده كردم تا از حموم اومد ، اصلا به هيچ قصدي اونو نيوردم تو خونه ، يك حس كمك بود فقط چون خيلي سرد بود هوا ، اومد آروم شامش را خورد ، اصلا باهاش حرف نمي زدم فقط نگاش مي كردم و توي دل خودم مي گفتم چرا ؟ چرا اينكاره شدي ؟! تو به اين زيبايي چرا ديگه ؟ خيلي معصوم بود چشماش

شام را تموم كردم و بهش گفتم تموم شد ميز را بذار باشه
رفتم پاي تلويزيون سريال را ديدم ، فردا شنبه و يكشنبه بود و من هم تعطيل بودم .
روي كاناپه لم دادم ، اومد نشست كنارم سرش را گذاشتم روي پاهام و دستم را كردم توي موهاش اونم داشت تلويزيون ميديد ، اسمشو پرسيدم و آروم گفت لوسي صدام كن !
گفتم چند سالته ؟ گفت 21 سال !
مي خواستم ازش بپرسم چرا ! ولي نپرسيدم
گفت شروع نميكني ؟ گفتم چي را ؟
يك نگاه كرد ، مي دونستم منظورش چيه ! گفتم تلويزيون ببين فعلا !
يك كمي اخم كرد ، گفتم نگران چي هستي ؟ چيزي نگفت ! گفت بهت ميدم نگران نباش !
يك خنده خيلي ملايم زد و باز خوابيد روي پاهام

گفتم من فقط آوردمت خونه ، اصلا فكري در موردت نكردم !
گفت ولي ...
دستمو گذاشتم روي لباش و گفتم مي دونم همه چيز را ...

ادامه داره ...

حس عجيب من

حس عجيبي دارم ، دارم ميرم تهران ، چندين سال كه از تهران متنفر شدم ، كابوس عجيبي دارم ، از سربازي و خيلي اتفاقات ديگه كه افتاده ، دوستان خيلي زيادي دارم كه حتي هر كدوم را هم يك روز ببينم كمه ولي نمي تونم تهران بمونم .

همه ي تهرون واسه من بوي خيانت ميده ، دوست ندارم كابوسهام تكرار بشه
خيانت يك نفر توي تهران ، عليرغم همه دوست داشتن كه الان حتي ذره اي نيست باعث شده تا فرار كنم ار تهران !